گل یخ
تو از ابتدا بودی....تا انتها می مانی
همش به حرف او فکر میکرد که تو با همه یکی نیستی.... تو یکی هستی. دلش می لرزید اما دلتنگ صدایش و صدایش. هیچ نمی دانست که ترسش از چیست.با همه ترسش سراغش رفت.این بار او بود روبرویش امابی تفاوت. وتوی همین لحظه ساکت دهان باز کرد و گفت:میشه از زندگیم بری بیرون؟ واین بار جای دل شوره بغضی درون گلویش افتاد که تا لبه مرگ کشاندش و اما ..............بازی تمام شده بود.......... مردمانی که نه برای بار اول دلشان برایم لرزید...نه حال که میمیرم و دیگر نیستم/ من نمییدانم که چرا...گور مرا این همه گود میکنند راستی از چه میترسند این مردمان/ و آنقدر مشتاق دیدارش بود که شاید دهها بار پله های ساختمان را بالا پایین رفت. بعد از یک سال میخواست برای بار اول ببیندش..کسی که یک سال با هم قول و قرارها و وفاهایی بود روزهایی بود. انتظارش سر آمد و ظهر همان روز پاییزی برای اولین بار او رادید... آنقدر هوا گرم بود که سرمای بینشان را حسن می کرد و یادش رفت که دارد از گرما میسوزد... و دیروز بعد از یک سال ...بعد از اولین دیدار برای اولین بار.... پایان قصه اول........................ نقطه سر خط

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








