تبليغاتX
گل یخ


گل یخ

تو از ابتدا بودی....تا انتها می مانی

ون روز صبح  همان روز پاییزی را میگویم.بی هوا از خانه زد بیرون ندانسته که دنبال چه میرود.امادل شوره ای دلش را می آزرد گویی کسی در دلش رخت میشوید و انگار رختهایش تمام نمی شود.

همش به حرف او فکر میکرد که تو با همه یکی نیستی.... تو یکی هستی.

دلش می لرزید اما دلتنگ صدایش و صدایش.

هیچ نمی دانست که ترسش از چیست.با همه ترسش سراغش رفت.این بار او بود روبرویش امابی تفاوت.

وتوی همین لحظه ساکت دهان باز کرد و گفت:میشه از زندگیم بری بیرون؟

واین بار جای دل شوره بغضی درون گلویش افتاد که تا لبه مرگ کشاندش و اما

..............بازی تمام شده بود..........

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1 PM توسط فریبا علیپور| |

میمیرم و،جسدم در دستان مردمانی می چرخد که هنوز هم به خون من تشنه اند/

مردمانی که نه برای بار اول دلشان برایم لرزید...نه حال که میمیرم و دیگر نیستم/

من نمییدانم که چرا...گور مرا این همه گود میکنند راستی از چه میترسند این مردمان/

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9 AM توسط فریبا علیپور| |

قصه کوتاه اول

و آنقدر مشتاق دیدارش بود که شاید دهها بار پله های ساختمان را بالا پایین رفت.

بعد از یک سال میخواست برای بار اول ببیندش..کسی که یک سال با هم قول و قرارها و وفاهایی بود روزهایی بود.

انتظارش سر آمد و ظهر همان روز پاییزی برای اولین بار او رادید...

آنقدر هوا گرم بود که سرمای بینشان را حسن می کرد و یادش رفت که دارد از گرما میسوزد...

و دیروز بعد از یک سال ...بعد از اولین دیدار برای اولین بار....

پایان قصه اول........................

نقطه سر خط

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11 AM توسط فریبا علیپور| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ